[ و در خبر ضرار پسر ضمره ضبابى است که چون بر معاویه در آمد و معاویه وى را از امیر المؤمنین ( ع ) پرسید ، گفت : گواهم که او را در حالى دیدم که شب پرده‏هاى خود را افکنده بود ، و او در محراب خویش بر پا ایستاده ، محاسن را به دست گرفته چون مار گزیده به خود مى‏پیچید و چون اندوهگینى مى‏گریست ، و مى‏گفت : ] اى دنیا اى دنیا از من دور شو با خودنمایى فرا راه من آمده‏اى ؟ یا شیفته‏ام شده‏اى ؟ مباد که تو در دل من جاى گیرى . هرگز جز مرا بفریب مرا به تو چه نیازى است ؟ من تو را سه بار طلاق گفته‏ام و بازگشتى در آن نیست . زندگانى‏ات کوتاه است و جاهت ناچیز ، و آرزوى تو داشتن خرد نیز آه از توشه اندک و درازى راه و دورى منزل و سختى در آمدنگاه . [نهج البلاغه]
 
دوشنبه 89 دی 27 , ساعت 8:43 صبح

پیشانیم رابوسه زد در خواب هندویی

شایدازان  ساعت طلسمم کرده جادویی

 شایداز ان پس بود که احساس می کردم

درسینه ام پر می زند شبها پرستویی

شاید ازان پس بود که با حسرت از دستم

هر روز سیبی سرخ می افتاد درجویی

از کودکی دیوانه بودم مادرم میگفت

 از شانه ام هرروز می چیده است شب بویی

 نام تورا می کند روی میزها هروقت

در دست ان دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره اهویی که صید پنجه شیری است

 بی چاره تر شیری که صید چشم اهویی 

 اکنون زتو با ناامیدی چشم می پوشم

اکنون زمن با بی وفایی دست می شویی

ایینه خیلی هم نباید راست گو باشد

من مایه رنج توهستم راست می گویی



لیست کل یادداشت های این وبلاگ